در شهر غریب، تنها پناهگاهم کاغذ سفیدی است که اینک در زیر دستانم قرار دارد. بعد از هزاران جان کندن و با ده ها امید و آرزو تحصیل می کنی و سپس اینگونه به اسلامشهر تبعید می شوی در شهری غریب، تنهای تنها و صدایت هر روز خفه می شود و دریغ از دوستی و همدردی درد آشنا!!! Read More
پاسی از شب گذشته بود و مرد همچنان در فکر بود.
برق! چندر بار پیش خود بررسی کرد: برق و سرانجام ترسید. وحشتناکه، تازه صد درصد هم نیست. در واقع اصلاً تضمینی نیست و مسئله برق منتفی شد و مرد همچنان در فکر راه حل بهتری بود! راه حلی که قدری یا حتی ذره ای درد نداشته باشد. Read More
روز جمعه، روز تعطیلی، دستور داده شد!!! که به بیرون از منزل برویم که البته و صد البته (چون دستورات لازم الاجراست) اطاقت امر نموده و به پارکی نزدیک منزل رفتیم در پارک پدری با دختر و پسر و همسرش بلال می خوردند (نوش جانشان) Read More
در کشور چین دوستی دارم. جوانی است خوش بر و رو و بسیار متعصب! این دوست جوان چینی من همچون – اوه معذرت می خواهم، نام دوست من ” لی جون ” است _ دیگر جوانان چین غذا را با قاشق و چنگال نمی خورد. بلکه معتقد است بهترین روش برای غذا خوردن استفاده از دو تکه چوب است که در میان انگشتان دست چپ می گذارد. Read More
روزی آرام و خسته در گوشه ای نیمه تاریک مردی تنها یک فلاش سفید رنگ را خواهد دید.
آرام و خسته او را در آبی کُر خواهند شست و صفی (؟) از مردمان ( صد البته اگر صفی باشد ) سخنانی بیگانه خواهند گفت و خانه اش را به او اهدا می کنند. Read More
پاسی از شب گذشته است و چه آرام همه خوابیده اند.
سعید عزیزم
همان فامیل اهل ماشین به همراه دختر مکش مرگ مایش ، و دیگر فرزندان و همسر خانه دارش آرام خوابیده اند اما من همچنان بیدارم Read More
… برای مرد مفهومی نداشت. مسلماً زندگی، شستن بشقاب نیست زندگی رنجی بزرگ است که دانایان بهای آن را می پردازند و نادانان چقدر خوب در این لجن زار غوطه می خورند و فکر می کنند که شاد شاد شادند Read More
می گویند غیبت نکنید. غیبت خوب نیست و … اما نمی دانم چرا این بار هوس قیبط کرده ام. پس می رویم که هوسی را تجربه کنیم:
قصۀ امروز، قصۀ پرغصه رفتارهای مرد خودخواه است. مرد که تعریف مشخصی دارد. مرد مرد است یعنی خوشبختانه مرد، زن = بدبخت نیست و پروردگار عالم او را از جنس برتر آفریده است (علامتش هم که واضح و مشخص است و ما ترجیح می دهیم نگوئیم) Read More
اکثر مردم قصه رو دوست دارند. می دونید چرا؟ واسه اینکه قصه از واژه غصه اومده و ما آدمها وقتی غصه بعضی ها رو می بینیم قدری ته دلمان سبک می شیم یعنی اینکه خودمون رو با اون طرف تو ترازو می ذاریم و چون کفه ترازو برامون سبک تره، بنابراین قدری از لحاظ روحی سبک می شیم. به این دلیل اکثر مردم قصه رو دوست دارند. Read More
باز بچه خودش رو خراب کرده بود و همین غصه ای برای زهرا خانم ایجاد کرده بود. بوی شاش و گُه بچه فضای اتاق رو پُر کرده بود و بوی مشمئزکننده ای می آمد. زهرا بلند شد و پنجره چوبی رو باز کرد. صدای جیغ پنجره در اومد. Read More